چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
وقتی باران دلتنگی در كوچه باغ قلبت بارید دلت را دریا كن كه قطره در دریا گم میشود وقتی نسیم ملایم احساس در قلبت شروع به وزیدن كرد نگذار طوفان حوادث آن را در خود گم كند وقتی جوانه عشق در قلبت جوانه زد آنرا پرورش بده تا پای افریت روزگار آنرا لگد مال نكند وقتی از روزگار دلسرد شدی باجرقه ی محبت آتش عشق را شعله را در وجودت شعله ور كن وقتی از عشق و روزگار هر دو نا امید شدی دست به دامان كسی شو كه جز او گره گشای نیست ساكت و سر در گوشه ای می نشینم تا تمنای قلبم را از درون با التماس خواهش دیگران از بین ببرم سیلی سرد روزگار را بر صورت زده تا قرمزی ظاهر درد درون را پنهان كند قدمهایم را استوار كردم تا ریزش قلبم از درون سستی پاهایم را نمایان نكند در جمع نشسته ام اما تنها ترین تنهاترین تنهایها همیشه در كنارم است سر افرازو سر بلند چون سروایستاده ام تا از شكستن قامتم در زیر آوار روزگار كسی خبر دار نشود تا شاید روزگار این چنین طی شود كه باعث رنجش و آزار دیگران نباشم... یه روزی عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قایم کردم اما نمی دونستم که یه روز برای اینکه اون رو پس بگیری قلبم رو میشکنی... این روزها به لحظه ای رسیده ام که تمام وجودم ملتمسانه از اشکهایم میخواهم که یادت را از ذهن من بشویید... یادت را بشویید تا دیگر بخاطر تو با خودم جدال نکنم من تمام فریادها را بر سر خودم میکشم چرا که میدانستم که در این وادی عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند... اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریکخانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر اینگونه آغاز کردم و تو...چه بی رحمانه اولین تپش های قلب مرا درهم کوبیدی... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خودخواهیت فروختی... اولین مهمان تنهایی هایم بودی...روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار کردیم دستانم از پارو زدن خسته بود...دلم گرفته بود... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پارو زن قایق تنهایی هایم...به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم... مدتها بود که به راههای رفته...به گذشته های دور خیره شده بودی... و من تک و تنها پارو زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود...تحمل کردم...هیچ نگفتم چون زندگی به من آمخته بود که صبورانه باید جنگید... به من آموخته بود در سرزمینی که تنها اشکها یخ نبسته اند...باید زندگی کرد... اما من امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگر نبود ولی ای کاش زودتر قایقم را سبکتر کرده بودم...با این همه...بهترینم دوستت دارم...هرگز فراموشت نمیکنم... هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانشان با هیچ زندگی می کنند...به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند... عشق کلمه ای است که بارها شنیده میشود ولی شناخته نمیشود... عشق صدایی است که هیچ گاه به گوش نمیرسد اما گوش را کر میکند... عشق نغمه بلبلی است که تا سحر میخواند ولی تمام نمیشود... عشق رنگی است از هزاران رنگ اما بی رنگ است... عشق نوایی است باشکوه اما جلالی ندارد... عشق شروعی است از تمام پایان ها اما بی پایان است... عشق نسیمی است از بهار اما خزان از آن می تراود... عشق کوششی است از تمام وجود هستی اما بی نتیجه است... عشق کلمه ای است بی معنی ولی هزاران معنی دارد... عشق...عشق... ده عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را میرساند... ولی معنای آن گفتنی نیست... ![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات



